لال بلاگ
لال بلاگ
وقت خودتونو با خوندن این وبلاگ تلف نکنین.
شهریور 1390
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 5 شهریور 1390
                                        کابوس

بچه‌ها

داشتند گیم بازی می‌کردند

داد می زدند، می‌خندیدند

هواپیما سوار می شدند

می‌رفتند آن طرف مرز

 بمب می‌ریختند روی خانه‌های یک شهر نامعلوم.

من

شب خواب می‌بینم

هواپیماها می‌آیند

بمب‌ها را می‌ریزند روی سرم

و برمی‌گردند آن طرف مرز.

همه‌جا خراب شده است،

همسایه‌هایم

چندتا می‌سوزند

یکی لال می‌شود

و باقی می‌دوند و جیغ می‌کشند.



سه شنبه 25 مرداد 1390
آدم در ساردو کچک می‌شود. حتی اگر پدرسگ نباشد.


چهارشنبه 15 تیر 1390
مجازات از استفان لاکنر

سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می‌توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده‌ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته‌سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت‌ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته‌سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی می‌رسید تخته‌سنگ می غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته‌سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، لبه‌های تیزی که دست‌های سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی‌های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته‌سنگ را قل می داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته‌سنگ کوچک و کوچک‌تر شد و شیب هموار و هموارتر و......

این روزها سیزیف تکه‌سنگ ریزی را که روزگاری صخره‌ای بود به همراه قرص‌های مسکن و کارت‌های اعتباری‌اش در کیفی می‌گذارد و با خود می برد. صبح سوار آسانسور می‌شود و به طبقه بیست‌و‌هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می‌آید. بعدازظهرها دوباره به پایین بر‌می‌گردد.


چهارشنبه 1 تیر 1390
مینی مال از مهدی صفایی عزیز
چشم ابی، مو طلایی و یه کم تپل!

آقا ما پامون رو گذاشتیم تو دانشکده، یه دل نه جندین دل عاشقش شدیم؛ چشم آبی، مو طلایی و یه کم تپل! اسمش راحله بود و ما به نحو با مسمایی "راه حل" صداش می کردیم. از خریت اون فقره از عاشقی هام همین بس که بگم براش یادداشت نوشته بودم و وقت استراحت بین کلاس گذاشتم تو کیفش و از قضا وقتی بجه ها برگشتن تو کلاس، کیف مال بغل دستیش از کار در اومد، که اتفاقا جادری هم بود بنده خدا! اس بود لامسب. اون موقع ها که خر دست ما نمی دادن برونیم، یه پاترول دو در مشکی اسپرت زیر پاش بود، که قسم می خورم حاضر بودم خودم رو بندازم زیر چرخ هاش قربونی! هی... به قول انیشتین حماقت های زیبایی شناختی آدم ها انتها نداره.

خانمم، تاج سرم، همینطوری که چای شیرین رو برام می ذاره کنار سفره میگه: مهدی تو رو قرآن قبل از اینکه بری سر کار، این ریشات رو بزن. سفید شده همش، عین پیرمردا!
به چشماش نگاه می کنم و میگم: ای جونم! چشم باید سیاه باشه...عین ذاغال!


چهارشنبه 18 خرداد 1390
زیبایی در منوجان کرمان

منوجان تنها جاییه در کرمان که موسیقی منحصر به فرد، آداب و رسوم زیبا، فرهنگ غنی و محیط زیبای طبیعی را با هم داره. حسین و مجتبی که دوتا از عزیزترین دوستای منن منو به منوجان دعوت کردن. خیلی دوستشون دارم. خیلی.

قلعه منوجان

فقط به این آدما نگاه کنین! هر کدومشون یه دنیان (پختن نون تنوری)


درختان نخل و انبه در منوجان


چهارشنبه 18 خرداد 1390
چوپان و گله در منوجان





دوشنبه 16 خرداد 1390
کهنوج کرمان


دوشنبه 16 خرداد 1390
لاله‌زار کرمان 14 خرداد90





دوشنبه 16 خرداد 1390
لاله‌زار کرمان- عکس از سارا


شنبه 7 خرداد 1390
آموزش چیدن میوه از باغ همسایه به فرزند!


شنبه 7 خرداد 1390
دلفارد در اردیبهشت


به دلفارد میروی؟ سرت را بدزد!

       





پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390
مدرسه

چندتا بچه کنار دیوار نشسته بودند

برایم دست تکان دادند

خندیدند


من هم دست تکان دادم

خندیدم.

دوشنبه 22 فروردین 1390
متخصص


من متخصص چیزهای مسخره‌ام

بسیار مسخره!


دوشنبه 22 فروردین 1390
روزهای گنجشکی


دوشنبه 22 فروردین 1390
نمایی از سیراف بوشهر


پنجشنبه 26 اسفند 1389
این عید رو پیشاپیش به همه دوستای خوبم به جز احمد سپیدنامه تبریک عرض می‌کنم. کارش واقعاً زشت بود. خاک بر سرش کنن. حرمت دوستش رو نگه نداشت. امیدوارم خدا بهش کمک کنه وگرنه تا کرکره میره تو فلاکت و بدبختی و اونوقت به من زنگ می‌زنه میگه جهان عجب ...هی خوردم.


پنجشنبه 26 اسفند 1389
عید

این عید احتمالاً یه فرقی با عیدای گذشته داره

ولی من متوجه نمیشم.


شنبه 14 اسفند 1389
دوست، کله‌ت تو پوست!

بچه که بودیم، به دبستان که می‌رفتیم به دوستامون می‌گفتیم: دوست، کله‌ت تو پوست!

حالا عجیب هوس کردم به یکی بگم دوست، کله‌ت تو پوست. ولی هرچه میگردم دوستای بچگی‌مو پیدا نمی‌کنم. همه بزرگ شدن رفتن پی بزرگسالیشون. زندگی ناجور داره گنده‌مون می‌کنه.


شنبه 14 اسفند 1389
یادت به خیر احمد سپید عزیز


                                  عکس تزئینی است.


سه شنبه 3 اسفند 1389
ایام

همیشه از جایی به جای دیگری می‌گریزم.

از چیزی به چیز دیگری می‌گریزم.

از کتابی به کتابی دیگر.

از آشنایی به آشنایی دیگر.


شنبه 16 بهمن 1389
واقعا که عجب عکسی گرفتم!

مغ


پنجشنبه 14 بهمن 1389
........

دارم تبدیل می‌شم به یه جاخالی بزرگ شبیه خودم.


یکشنبه 10 بهمن 1389

سنگین 

تلخ  

سرگیجه آور 


چهارشنبه 15 دی 1389
زمس


دیدم یک دفعه زمستان شده است

و برگ درختها ریخته است

و مردم به خانه‌ها پناه برده است

و خیابانهای خیس دلتنگ شده‌ است

به‌خصوص خیابانی که من در آن خانه داشتم.


چهارشنبه 1 دی 1389
برج میلاد

میلاد باسعادت خودم را تبریک و تهنیت عرض می‌کنم. صد سال به این سالها. امیدوارم همیشه زنده باشم و اندازه تخت جمشید عمر کنم. زنده باشم انشالا و از این زندگی زیبا هی لذت ببرم و هی ریه‌هامو پر از اکسیژن کنم و خالی کنم. چشم حسود کور.


دوشنبه 29 آذر 1389
ای ‌کاش

ای کاش کاشی‌ای بودم در کاشان

پسری بودم در تاجیکستان

مردی بودم که با آن خود را از شاخه می‌آویزد

یک خیابان دراز که هر روز زنی با زن بیلی از آن

غزالی بودم در جنگلهای تماشایی گیلان

که بعد از دو شبانه روز جسدم را که از درختی آویزان بود

پائین آوردند

چهره‌ام را هنوز می‌توانستند تشخیص دهند

اگر می‌خواستند

به مادرم که زنی بود سخت جگرآور گفتم

دیگر تمام شد

باید از زندگی من فیلمی ساخته شود

سراسر خنده

سراسر مضحکه خاص وعام

آه

اوه

آه

ای کاش 

ای کاش قضاوتی در کار در کار نمی نمی نمی‌بود

می‌بود

می‌بوس

می‌بوسمت

برای آخرین بار

خدا تو را نگهدار

که می‌روم به جست‌و جوی خودم/خودت و خودش

ای کاش

ای کاش

بکاشم به این همه ای‌کاش

کاشیدم به این مملکت بی ای‌کاش

که مرا و مرا به این همه ای کاش کشیده است.



دوشنبه 29 آذر 1389
خوش

من از سه دسته از آدما خیلی خوشم میاد

۱- اونایی که کت و شلوار ارزون قیمت می‌پوشن

۲- اونایی که با سرعت برق نماز می‌خونن

۳- اونایی که کفش طبی می‌پوشن٬ چه زن باشن چه مرد.



شنبه 8 آبان 1389
note

آنچه در زیر می‌آید یادداشتی‌ست که دکتر سعید رحیمی اصفهانی بر یادداشت گلزار قلمی فرموده‌اند. قلمشان درد نکند انشاء الله.


پیش از آنکه مرثیه‌ای برایم بسرایند، مرثیه ها در درونم قیه می کشند؛ در سوگِ گوری تهی که منم!


پنجشنبه 29 مهر 1389
گلزار

عصر پنج‌شنبه که میشه٬ میشم قبرستون ولی هیچکی نمی‌دونه.

هر وقت قبرستون میشم٬ یواشکی میشم٬ فقطم خودم می‌دونم.

این هفته از همون روز ‌شنبه‌ش پنج‌شنبه بود.



یکشنبه 25 مهر 1389
شرح

از بس این دوستای قدیمی کامنت گذاشتن و گفتن عکستو بذار تا ببینیم چه شکلی شدی مجبور شدم عکسمو تو قسمت لوگو بذارم! خدمت دوستان گرامم عرض کنم که من هنوز هم همون آدم قدیمی هستم با همون چشمای میشی و صد البته همون شخصیت بسیار محترم و بزرگوار! فقط یه بار حقوق ۴ ماهمو جمع کردم برم بینیمو عمل کنم که متاسفانه نشد یعنی قسمت نبود شایدم قسمت بود ولی خدا نخواست. حالا اینشالا یارانه‌ها رو که دادن و وضعمون خوب شد میرم عمل می‌کنم تا هم بهتر بتونم نفس بکشم و هم زیباییم کامل کامل بشه. البته من همین حالا هم از نظر چهره خداییش چیزی کم ندارم٬ شکرگذار خدا هم هستم ولی دلم می‌خواد اگه بشه چهره‌م یه خرده همچین رمانتیک‌تر بشه. به هر حال عکسمو گذاشتم.

دوتا پست پایین‌تر یه مطلب می‌خواستم بنویسم که وقت نشد٬ مضمونشم این بود که من آدم بسیار عوضی‌ای هستم که واقعا هم هستم. دوستان عزیز اینقدر اظهار لطف کرده بودن که شرمنده شدم و دیگه بقیه‌شو ننویسم سنگین‌ترم! به هر حال زندگی خیلی شیرینه و آدم فقط باید چشاشو باز کنه که ببینه و اینکه آدم باید قدر دوستان و اطرافیانش رو بدونه که شاعر هم درهمین باره فرموده: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید        قصه این دل مرا گوش کنید

خداییش گوش کنید.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 124749


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها