لال بلاگ
لال بلاگ
  
 وقت خودتونو با خوندن این وبلاگ تلف نکنین.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387
وا

دلم گرفته بود

وا شد.


 
چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

 

نجاتم بده ای اینترنت!

 


 
چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
خانه‌واده

 

خانه‌ام را در تاریکی بنا کرده‌ام.

نزدیک بازار

که برای خرید مایحتاج

مجبور نشوم بروم این همه راه را.

بیشتر وقتم را اختصاص داده‌ام به خانواده محترمم

که مایه خوشبختی من است

و هر بعدازظهر وقتی که از سر کار برمی گردم

به من می گوید:

                    سلام، خسته نباشی.

 


 
چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
loneliness

 

خداوند نعمتی به آدمی داد

که هرگز قدرش را نفهمید

و آن تنهایی بود

 

آدمی چه هدیه‌ای به همنوعش می‌تواند بدهد

بهتر از تنهایی

 


 
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387
مهم نیست از کجا کپی کرده ام. فقط بخوانید.

 

 

چند داستان مینی مال از بلقیس سلیمانی

 

 

 

داداشی

 

برای داداشی کارت نفرستادم، به عروسی هم دعوتش نکردم، ولی به او فهماندم می‌تواند در مراسمی که آخر شب در پارکینگ آپارتمان، بعد از آمدن از تالار می‌گیریم، شرکت کند. خواهر و برادرها، عروس و دامادها از دیدنش تعجب کردند و به من چشم‌غره رفتند. همان کت و شلوار بیست سال پیش را پوشیده بود، موهای جو و گندمی‌اش را خوب شانه زده بود و کفش کهنه‌ی شوهرم مصطفی را که دو ماه پیش به او داده بودم، واکس زده بود و پوشیده بود. یک دسته‌گل رز قرمز هم آورده بود. دخترم الناز با اکراه او را بوسید و داماد با او دست داد. فامیل‌های دور، از زنده بودنش تعجب کرده بودند، بعضی به عمد او را ندیده گرفتند و بعضی او را متلک‌باران کردند. خوشبختانه همسر و دخترهایش به این مجلس نیامدند، همان دم تالار خداحافظی کردند و رفتند؛ حدس می‌زنم می‌دانستند که داداشی ممکن است به مراسم خصوصی‌مان آمده باشد. داداشی برخلاف خیلی از معتادها، سر به تو و منزوی بود. در مراسم با هیچ‌کس حرف نزد و وقتی دید خواهرها و برادرها با خانواده‌های‌شان زودتر از موعد رفتند، بدون این‌که نظر کسی را جلب کند، از مجلس خارج شد. دم در بوسیدم‌اش و از آمدنش تشکر کردم.

فردای عروسی مثل همیشه، پس‌مانده‌ی غذاها را جمع کردم و یک شیشه شیرکاکائو خریدم و به طرف آپارتمانش رفتم. نرسیده به آپارتمانش گوشه‌ای پارک کردم، سم سیانور را با سرنگ به داخل شیرکاکائو تزریق کردم و بعد سوراخ آلومینیومی درِ شیشه‌ی شیر را ترمیم کردم. وقتی غذاها و شیشه‌ی شیر را به او می‌دادم، می‌دانستم این آخرین باری است که در را پشت سرم قفل می‌کند.

دو هفته بعد برای شناسایی جسدش به پزشک قانونی رفتم، صورتش تغییر کرده بود، سیاه و متورم بود. گفتم، روی مچ دست راستش جای یک زخم قدیمی هست. دستش را از کشوی سردخانه بیرون آوردند. جای دندان‌های هشت‌سالگی‌ام را روی پوست او دیدم. جای زخم را بوسیدم. این زخم را خوب می‌شناختم؛ مجازات پسرک نه‌ساله‌ای بود که شیرکاکائوی خواهر هشت‌ساله‌اش را خورده بود.

 

 

***********************

دوازده سالگی

 خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی‌ودو سالگی مرد. او دو دختر دوقلوی هشت‌ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند. خواهر دومم در بیست‌وهفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد. او یک پسر و یک دختر داشت. خواهرم می‌گفت: دخترش خیلی شبیه من است. من در دوازده سالگی مردم ، وقتی هنوز خواهرهایم ازدواج نکرده بودند.

***********************

 

بازی عروس و داماد

زری جان سی‌وشش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه‌ی غرب شد، زری جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزین، ساندویچی محله‌شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمدآقا، میوه‌فروش محله‌شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه‌ی لباس عروس فروشی سر میدان محله‌شان می‌ایستاد و لباس‌ها را نگاه می‌کرد و دل هر بیننده‌ای را می‌سوزاند. بالاخره جلسه‌ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همه‌ی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال زری جان بکنند و گفت: زری جان روزی هزار بار استخوان‌های پدرش را در گور می‌لرزاند. فرهاد برادر بزرگ زری جان گفت می‌تواند یک شوهر قلابی برای زری جان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری جان آرام بگیرد. عباس یکی از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زری جان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زری جان گرفتند و عملا زری جان عروس شد. روز بعد از عروسی، زری جان دوباره لباس عروسی پوشید و عباس آقا را وادار کرد لباس دامادی‌اش را بپوشد و سر سفره‌ی عقد بنشیند. دوباره عسل در دهان هم گذاشتند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف یک ماه، زری جان بیست و هفت دفعه بازی عروس و داماد راه انداخت. عباس آقا به آقا فرهاد شکایت برد. دوباره جلسه‌ی خانوادگی تشکیل شد. قرار شد عباس آقا در یک تصادف بمیرد و زری جان بیوه شود. عباس‌آقا مرد و همه، از جمله زری جان لباس سیاه پوشیدند و عزاداری کردند. زری جان چهل روز لباس سیاه پوشید. روز چهل و یکم، اول به  آقا‌ فرزین ساندویچی محله‌شان و بعد به احمد‌آقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد، دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود!

 


 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
عامیانه
 

  در همه جای اروگوئه یک نوع گل آبی رنگ روی آب می‌شکفد که آن را گل کاملیا می‌گویند. هر جا آب هست خواه استخر باشد و خواه رودخانه و خواه دریاچه، این گل زیبا دیده می‌شود که در آب شناور است. اما معروف است که گل کاملیا همیشه وجود نداشته است و افسانة پیدا شدن این گل چنین است:
  یکی بود، یکی نبود، در قدیم یک قبیلة سرخ‌پوست در کنار رودخانه با صلح و آرامش زندگی می‌کردند. غذای خود را از شکار حیوانات و ماهیگیری تهیه می‌کردند و لباس خود را از پوست حیوانات آماده می‌ساختند. زندگی آنها به خوبی می‌گذشت اما روزی بیگانه‌هایی که سفید‌پوست بودند به آنها حمله بردند. شکارگاه‌های سرخ‌پوستان را تصاحب کردند و آنها را به مزارع تبدیل کردند. خانه و قلعه ساختند و در سرزمینی که بومیان به آسودگی می‌زیستند بیگانه‌های سفید‌پوست نیز مسکن گزیدند. سرخ‌پوستان از شکارگاه‌ها و آبگیر‌های خود دفاع کردند و هر چند سلاحی غیر از تیر و کمان و فلاخن نداشتند و در برابر آنها سفید‌پوستان تفنگ و باروت داشتند. اما در خیلی از نبرد‌ها بر بیگانگان پیروز شدند. اما آخر سر در برابر نیروی دشمن متجاوز غیر از تسلیم چاره‌ای نیافتند.
  ناچار از سرزمین آباة و اجدادی مهاجرت کردند و به نقاط دورتری رفتند و چادر زدند و وقتی آب‌ها از آسیاب‌ها افتاد و آتش کینه فرو نشست بومی‌ها و سفید‌پوست‌ها با هم دوست شدند و آداب دوستی و همسایگی را رعایت کردند.
  پیران قبیله می‌گویند که دختری در دهکدة سفید‌پوستان بود که فرزند کدخدای سفید‌پوستان بود. این دختر به زیبایی و مهربانی شهره بود و کم‌کم سرخ‌پوستان هم محبت او را در دل گرفتند.
  روزی بچه‌های سرخ‌پوست در رودخانه بازی می‌کردند. ناگهان آب بالا آمد چون سیلی از تپه سرازیر شد و به رودخانه ریخت. کناره را فرا گرفت ودرخت‌ها و خانه‌های کناره را ویران کرد.
  سیل تمام بچه‌ها را به ساحل کشاند غیر از یک پسر بچه بومی را که میان آب غوطه‌ور ماند. دختر کدخدای سفید‌پوست از صدای داد و فریاد کودکان به جانب رودخانه دوید و پسربچه را دید که در سیلاب خروشان دست‌وپا می‌زند. دیگران نیز دویدند و به کناره رسیدند اما دختر منتظر کسی نماند. جست زد در آب تا غریق را نجات بدهد. و بالاخره به پسر بومی رسید و او را نجات داد اما دیگر خیلی خسته شده‌ بود و نمی‌توانست پسرک را به ساحل برساند. پدر دختر یعنی کدخدای سفید‌پوستان نیز در آب پرید و شناکنان خود را به جایی رساند که دخترش با پسر بومی با امواج خروشان دست به گریبان بودند. پدر پسر بومی را گرفت و به ساحل رساند و بعد برگشت که دختر خود را نیز نجات بدهد اما پیش از این که به دختر برسد موج او را درربود و دختر در گردابی فرو رفت و از نظر ناپدید شد.
  اندوه عظیمی دهکدة سفید‌پوستان و خیمه‌های سرخ‌پوستان را در بر گرفت. هیچ‌کس نمی‌توانست پدر داغدیده را تسلی بدهد.
  روزی سرخ‌پوستان به نزد او آمدند و پیامی از خدای خود« توپا» برایش آوردند. توپا از فداکاری دختر جوان برای نجات سرخ‌پوست خیلی متأثر شده بود و قصد کرده بود که عمر دوباره‌ای به دختر ببخشد و او را به صورت دیگری دربیاورد. پس توپا دختر را به صورت گلی در‌آورد که همیشه در سطح رودخانه‌ها و دریاچه‌ها می‌شکفد.


  به همین جهت است که گل کاملیا هر بهار بر سطح آب می‌شکفد. شکوفه‌های آن آبی رنگ یعنی به رنگ چشم‌های دختر مهربانی است که خداوند توپا به او عمر جاوید عطا کرده است.

 


 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
مینی‌مال

 

سکوت
استنلی بوبین


استادم گفت: هر وقت از کسی انتقاد می کنید، بهتر است اول، دو نکته‌ی مثبت به او بگویید.
بعد که گذاشت خوب قضیه را بفهمم از من پرسید: نظرت درباره‌ی این ها که گفتم چیه؟ 
 
 
 
پاسخ ایمان به عدالت خداوندی
استنلی بوبین

 
فیلسوف پرسید: " اگر خدایی در کار است ، چرا برای آدم‌های نیک، اتفاقات بد رخ می‌دهد؟
مرد مقدس  با چشمانی نمناک، خم شد و روی زمین نوشت " دریغا که انسان های نیک به ناشایستگی رفتار می کنند."
 
 
 
هویت
مایک موزر

ـ هی، رفیق! تو باید سعی کنی هویتم رو از من بگیری!
ـ خب در این صورت دیگه هویتی نداری.
ـ بقیه که این طور نمی‌گن!
 
 
شمیم خاطره
دیوید هوزل

ناگه نمی در هوا ...  بهار ... چشمانش را می بندد و به گذشته برمی گردد... وقتی چشمانش بسته بود، آن بو را حس کرد...بوی امید، بوی خلاء، روی آن تپه نزدیک مدرسه که گل های زردِ قاصدک را با خود برد.
 
 
 
ارزش شهرت
استنلی بوبین

من مشهورم.
بعضی‌ها من را به اسم صدا می زنند. دیگران به هم چیزهایی را می دهند. از من برنامه‌های تلویزیونی می سازند. در انجمن هایی که به افتخارم برگذار می شود، شرکت می کنم.
این همه به خاطر پانزده سال زندگی در خیابان است!
 

 
نگاه نو

جمله‌ها با ما چه می‌کنند؟

تحلیلی هرمنوتیک داستانک

علیرضا محمودی ایرانمهر
 
برای بسیاری از خوانندگانی که به مطالعه داستان عادت دارند تجربه‌ی رو در رویی با چنین داستانک‌هایی، پرسشی بنیادین را مطرح می‌سازد: آیا چنین متون کوتاهی داستان هستند؟ این پرسش را می‌توان را می‌توان با پرسشی بنیادی‌تر پاسخ داد: اصلا داستان چیست؟
فرمالیست‌های در آغاز قرن بیستم درتحلیل ماده‌ی متن ادبی و تعریف ماهیت آن به پاسخی تقریبا قانع کننده از چیستی ادبیات رسیدند: ادبیات مکانیسمی برای کشف دوباره‌ی هستی است! زندگی به طور پیوسته در حال عادی سازی خود است. ما هر روز زندگی را تجربه می کنیم، روزهایی که شبیه هم هستند تکرار می‌شوند و ما واقعیت هستی را چون امری مسلم می‌پذیریم. چنین است که ما از دیدن گل سرخی در یک باغچه، آدم هایی که در خیابان عبور می‌کنند و پنجره‌ی یک خانه شگفت زده نمی‌شویم. ما همه‌ی چیزهای اطراف‌مان را بارها وبارها دیده و شکل روزمره‌ی زندگی را پذیرفته‌ایم. چنین است که هستی  از شدت دیده شدن دیگر دیده نمی‌شود. همچون همهمه‌ی اتوبانی که از کنار پنجره‌ی اتاق‌مان می‌گذرد و ما دیگر صدایش را نمی‌شنویم ، یا صدای امواج دریا که گوش ساحل نشینان آن را نمی‌شنود.
این واکنش طبیعی جسم ما به انگیزاننده‌های مکرر و مشابهی است که پیوسته دریافت می‌کند. تکرار یک انگیزاننده از میزان واکنش اعصاب و مغز به آن می‌کاهد. پدیده‌ای که آن را اتوماتیزم هستی می‌‌نامند. همه چیز به طور خودکار جریان دارد و ما از طلوع خورشید و حرکت قطار در ساعتی مقرر شگفت زده نمی‌شویم . در این فرایند مداوم عادی شدن، جهان در منظر ما محو می‌شود. کیفیت زندگی رنگ می‌بازد و شوقی برای درک پیچیدگی لحظه‌های ساده‌ی زندگی باقی نمی‌ماند.
ادبیات در این عادی سازی بی وقفه، فرایندی برای شکستن نرم های ثابت و مکرر است برای کشف و دیدن دوباره‌ی هستی است. «رومن یاکوبسن» جوهر زبان ادبی را انحراف سازمان یافته از زبان معیار می‌داند. این انحراف سازمان یافته هم در صورت و هم در معنا اتفاق می‌افتد. در یک شعر معنای گل سرخ از واقعیت عینی و مسلم آن فراتر می‌رود و جلوه‌ای از عشق می‌یابد و در یک داستان از تصویر ملاقاتی ساده ژرفایی از تضادهای انسانی آشکار می‌شود. چنین است که ما  دوباره به گل سرخی در باغچه  و دو نفر که در کافه‌ای با هم صحبت می‌کنند، نگاه می‌کنیم و چیزی را در پس پشت آن جستجو می‌کنیم. چنین است که هستی دوباره رنگ می‌یابد و یک عبور یک روز ساده ما را به فکر کردن وا می‌دارد. چنین است که حواس ما برای درک دوباره‌ی کیفیت هستی برانگیخته می‌شوند.
متن تا زمانی دارای جوهر ادبی است که چنین کارکردی داشته باشد. آشنایی زدایی از هستی برای دیدن و درک دوباره‌ی آن. یا دست کم تلنگری برای لختی فکر کردن. داستانک هایی از این دست مسلما دارای چنان تأثیر عمیقی نیستند، اما لحظه‌ای ما را به درنگ برای دیدن چیزهایی که بارها دیده‌ایم وا می‌دارند.
« استادم گفت: هر وقت از کسی انتقاد می کنید، بهتر است اول، دو نکته ی مثبت به او بگویید.
بعد که گذاشت خوب قضیه را بفهمم از من پرسید: نظرت درباره‌ی این‌ها که گفتم چیه؟»
ترس تا چه میزان می تواند در وجود ما ریشه دوانده باشد؟ ترس از داوری شدن، ترس از قضاوت ، حتا اگر قضاوت شاگردی باشد که به او درس می‌دهیم. استاد پیش از آن که از نظر او را درباره‌ی خود بپرسد به او می‌آموزد که نخست باید نکات مثبت را گفت! به طور پنهان از شاگردش می‌خواهد بخش‌های مثبت و خوب او را ببیند. آیا این میل برای خوب دیده شدن بازتابی از وحشت «من خوب نیستم» را نشان نمی‌دهد. ترس و احساس گناهی که ما را ناخواسته به مجازات خویش وا می‌دارد. آیا این خورد شدن پنهان در برابر شاگرد، مجازاتی نیست که استاد بی اختیار برای خویش تدارک دیده است؟
بعد از خواندن این داستانک می‌توانیم به خود نگاه کنیم و بیاندیشیم چنین ترس‌ها تا چه میزان می‌تواند در درون مان ریشه‌هایی عمیق داشته باشد.
 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 49974


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها