| |
| شنبه 5 شهریور 1390 |
| کابوس |
|
بچهها
داشتند گیم بازی میکردند
داد می زدند، میخندیدند
هواپیما سوار می شدند
میرفتند آن طرف مرز
بمب میریختند
روی خانههای یک شهر نامعلوم.
من
شب خواب میبینم
هواپیماها میآیند
بمبها را میریزند روی سرم
و برمیگردند آن طرف مرز.
همهجا خراب شده است،
همسایههایم
چندتا میسوزند
یکی لال میشود
و باقی میدوند و جیغ میکشند.
|
|
| |
| سه شنبه 25 مرداد 1390 |
| آدم در ساردو کچک میشود. حتی اگر پدرسگ نباشد. |





|
|
| |
| چهارشنبه 15 تیر 1390 |
| مجازات از استفان لاکنر |
|
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند
برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم
شده بود تا تختهسنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این
مدت مشغول بالا بردن تختهسنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید
تختهسنگ می غلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تختهسنگ
بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای
سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ
به قدری صیقلی شد که سیزیف تختهسنگ را قل می داد و بالا میبرد. در هزار سال بعد
تختهسنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر و......
این روزها سیزیف تکهسنگ ریزی را که روزگاری صخرهای
بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود می
برد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقه بیستوهشتم ساختمان دفترش میرود که محل
مجازاتش به حساب میآید. بعدازظهرها دوباره به پایین برمیگردد.
|
|
| |
| چهارشنبه 1 تیر 1390 |
| مینی مال از مهدی صفایی عزیز |
چشم ابی، مو طلایی و یه کم تپل!
آقا ما پامون رو گذاشتیم تو دانشکده، یه دل نه جندین دل عاشقش شدیم؛ چشم آبی، مو طلایی و یه کم تپل! اسمش راحله بود و ما به نحو با مسمایی "راه حل"
صداش می کردیم. از خریت اون فقره از عاشقی هام همین بس که بگم براش
یادداشت نوشته بودم و وقت استراحت بین کلاس گذاشتم تو کیفش و از قضا وقتی
بجه ها برگشتن تو کلاس، کیف مال بغل دستیش از کار در اومد، که اتفاقا
جادری هم بود بنده خدا! اس بود لامسب. اون موقع ها که خر دست ما نمی دادن
برونیم، یه پاترول دو در مشکی اسپرت زیر پاش بود، که قسم می خورم حاضر بودم
خودم رو بندازم زیر چرخ هاش قربونی! هی... به قول انیشتین حماقت های
زیبایی شناختی آدم ها انتها نداره. خانمم، تاج سرم، همینطوری که چای
شیرین رو برام می ذاره کنار سفره میگه: مهدی تو رو قرآن قبل از اینکه بری
سر کار، این ریشات رو بزن. سفید شده همش، عین پیرمردا! به چشماش نگاه می کنم و میگم: ای جونم! چشم باید سیاه باشه...عین ذاغال!
|
|
| |
| چهارشنبه 18 خرداد 1390 |
| زیبایی در منوجان کرمان |
منوجان تنها جاییه در کرمان که موسیقی منحصر به فرد، آداب و رسوم زیبا، فرهنگ غنی و محیط زیبای طبیعی را با هم داره. حسین و مجتبی که دوتا از عزیزترین دوستای منن منو به منوجان دعوت کردن. خیلی دوستشون دارم. خیلی. 
قلعه منوجان 
فقط به این آدما نگاه کنین! هر کدومشون یه دنیان (پختن نون تنوری) 

درختان نخل و انبه در منوجان 
|
|
| |
| چهارشنبه 18 خرداد 1390 |
| چوپان و گله در منوجان |
|
|
| |
| دوشنبه 16 خرداد 1390 |
| کهنوج کرمان |
|
|
| |
| دوشنبه 16 خرداد 1390 |
| لالهزار کرمان 14 خرداد90 |



|
|
| |
| دوشنبه 16 خرداد 1390 |
| لالهزار کرمان- عکس از سارا |
|
|
| |
| شنبه 7 خرداد 1390 |
| آموزش چیدن میوه از باغ همسایه به فرزند! |

|
|
| |
| شنبه 7 خرداد 1390 |
| دلفارد در اردیبهشت |
به دلفارد میروی؟ سرت را بدزد!

|
|
| |
| پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 |
| مدرسه |
چندتا بچه کنار دیوار نشسته بودند برایم دست تکان دادند خندیدند
من هم دست تکان دادم خندیدم. |
|
| |
| دوشنبه 22 فروردین 1390 |
| متخصص |
من متخصص چیزهای مسخرهام بسیار مسخره!
|
|
| |
| دوشنبه 22 فروردین 1390 |
| روزهای گنجشکی |
|
|
| |
| دوشنبه 22 فروردین 1390 |
| نمایی از سیراف بوشهر |

|
|
| |
| پنجشنبه 26 اسفند 1389 |
|
این عید رو پیشاپیش به همه دوستای خوبم به جز احمد سپیدنامه تبریک عرض میکنم. کارش واقعاً زشت بود. خاک بر سرش کنن. حرمت دوستش رو نگه نداشت. امیدوارم خدا بهش کمک کنه وگرنه تا کرکره میره تو فلاکت و بدبختی و اونوقت به من زنگ میزنه میگه جهان عجب ...هی خوردم.
|
|
| |
| پنجشنبه 26 اسفند 1389 |
| عید |
این عید احتمالاً یه فرقی با عیدای گذشته داره ولی من متوجه نمیشم.
|
|
| |
| شنبه 14 اسفند 1389 |
| دوست، کلهت تو پوست! |
بچه که بودیم، به دبستان که میرفتیم به دوستامون میگفتیم: دوست، کلهت تو پوست! حالا عجیب هوس کردم به یکی بگم دوست، کلهت تو پوست. ولی هرچه میگردم دوستای بچگیمو پیدا نمیکنم. همه بزرگ شدن رفتن پی بزرگسالیشون. زندگی ناجور داره گندهمون میکنه.
|
|
| |
| شنبه 14 اسفند 1389 |
| یادت به خیر احمد سپید عزیز |
 عکس تزئینی است.
|
|
| |
| سه شنبه 3 اسفند 1389 |
| ایام |
همیشه از جایی به جای دیگری میگریزم. از چیزی به چیز دیگری میگریزم. از کتابی به کتابی دیگر. از آشنایی به آشنایی دیگر. |
|
| |
| شنبه 16 بهمن 1389 |
| واقعا که عجب عکسی گرفتم! |

|
|
| |
| پنجشنبه 14 بهمن 1389 |
| ........ |
دارم تبدیل میشم به یه جاخالی بزرگ شبیه خودم. |
|
| |
| یکشنبه 10 بهمن 1389 |
|
سنگین تلخ سرگیجه آور
|
|
| |
| چهارشنبه 15 دی 1389 |
| زمس |
دیدم یک دفعه زمستان شده است و برگ درختها ریخته است و مردم به خانهها پناه برده است و خیابانهای خیس دلتنگ شده است بهخصوص خیابانی که من در آن خانه داشتم. |
|
| |
| چهارشنبه 1 دی 1389 |
| برج میلاد |
میلاد باسعادت خودم را تبریک و تهنیت عرض میکنم. صد سال به این سالها. امیدوارم همیشه زنده باشم و اندازه تخت جمشید عمر کنم. زنده باشم انشالا و از این زندگی زیبا هی لذت ببرم و هی ریههامو پر از اکسیژن کنم و خالی کنم. چشم حسود کور. |
|
| |
| دوشنبه 29 آذر 1389 |
| ای کاش |
ای کاش کاشیای بودم در کاشان پسری بودم در تاجیکستان مردی بودم که با آن خود را از شاخه میآویزد یک خیابان دراز که هر روز زنی با زن بیلی از آن غزالی بودم در جنگلهای تماشایی گیلان که بعد از دو شبانه روز جسدم را که از درختی آویزان بود پائین آوردند چهرهام را هنوز میتوانستند تشخیص دهند اگر میخواستند به مادرم که زنی بود سخت جگرآور گفتم دیگر تمام شد باید از زندگی من فیلمی ساخته شود سراسر خنده سراسر مضحکه خاص وعام آه اوه آه ای کاش ای کاش قضاوتی در کار در کار نمی نمی نمیبود میبود میبوس میبوسمت برای آخرین بار خدا تو را نگهدار که میروم به جستو جوی خودم/خودت و خودش ای کاش ای کاش بکاشم به این همه ایکاش کاشیدم به این مملکت بی ایکاش که مرا و مرا به این همه ای کاش کشیده است.
|
|
| |
| دوشنبه 29 آذر 1389 |
| خوش |
من از سه دسته از آدما خیلی خوشم میاد ۱- اونایی که کت و شلوار ارزون قیمت میپوشن ۲- اونایی که با سرعت برق نماز میخونن ۳- اونایی که کفش طبی میپوشن٬ چه زن باشن چه مرد.
|
|
| |
| شنبه 8 آبان 1389 |
| note |
آنچه در زیر میآید یادداشتیست که دکتر سعید رحیمی اصفهانی بر یادداشت گلزار قلمی فرمودهاند. قلمشان درد نکند انشاء الله.
پیش از آنکه مرثیهای برایم بسرایند، مرثیه ها در درونم قیه می کشند؛ در سوگِ گوری تهی که منم! |
|
| |
| پنجشنبه 29 مهر 1389 |
| گلزار |
عصر پنجشنبه که میشه٬ میشم قبرستون ولی هیچکی نمیدونه. هر وقت قبرستون میشم٬ یواشکی میشم٬ فقطم خودم میدونم. این هفته از همون روز شنبهش پنجشنبه بود.
|
|
| |
| یکشنبه 25 مهر 1389 |
| شرح |
از بس این دوستای قدیمی کامنت گذاشتن و گفتن عکستو بذار تا
ببینیم چه شکلی شدی مجبور شدم عکسمو تو قسمت لوگو بذارم! خدمت دوستان گرامم عرض کنم که
من هنوز هم همون آدم قدیمی هستم با همون چشمای میشی و صد البته همون شخصیت بسیار محترم و بزرگوار! فقط یه بار حقوق ۴ ماهمو جمع کردم برم
بینیمو عمل کنم که متاسفانه نشد یعنی قسمت نبود شایدم قسمت بود ولی خدا
نخواست. حالا اینشالا یارانهها رو که دادن و وضعمون خوب شد میرم عمل
میکنم تا هم بهتر بتونم نفس بکشم و هم زیباییم کامل کامل بشه. البته من
همین حالا هم از نظر چهره خداییش چیزی کم ندارم٬ شکرگذار خدا هم هستم ولی
دلم میخواد اگه بشه چهرهم یه خرده همچین رمانتیکتر بشه. به هر حال عکسمو گذاشتم.
دوتا پست پایینتر یه مطلب میخواستم بنویسم که وقت نشد٬ مضمونشم این بود که من
آدم بسیار عوضیای هستم که واقعا هم هستم. دوستان عزیز اینقدر اظهار لطف
کرده بودن که شرمنده شدم و دیگه بقیهشو ننویسم سنگینترم! به هر حال زندگی خیلی شیرینه و
آدم فقط باید چشاشو باز کنه که ببینه و اینکه آدم باید قدر دوستان و
اطرافیانش رو بدونه که شاعر هم درهمین باره فرموده: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید قصه این دل مرا گوش کنید خداییش گوش کنید. |
|